تبليغاتX
تنهاترین تنها
به نام تنها یاورم استا کریم

سلام خدمت دوستان خوبم

ممنون که این مدت منو تحمل کردید

از شما یه نظر می خواستم 

خواستم شعرای خودمو بزارم داخل وبلاگم

 نظر بدید که بزارم یا نه ممنون میشم

ممنون که اومدید

به امید موفقیت

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:47  توسط حامد | 

همه رفتند کسي دور و برم نيست
چنين بي کس شدن در باورم نيست
اگر اين آخراي عاقبت بود
که جز افسوس هوايي در سرم نيست
همه رفتند کسي با ما نموندش
کسي خط دل ما رو نخوندش
همه رفتند ولي اين دل ما را
همون که فکر نميکرديم سوزوندش

عجب بالا و پايين داره دنيا
عجب اين روزگار دلسرده با ما
يه روز دور و برم صد تا رفيق بود
...
منو امروز ببين تنهاي تنها
..........
تنهاي تنها
تنهاي تنها..........
......
تنهاي تنها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 15:4  توسط حامد | 

چقدر جای تو خالی است

کجاست لحظه ی دیدار ؟

میان بغض ، سکوتی زجنس فریاد

بیا ، که دیده ی تو را ، آرزوی دیدار است

تو از قبیله ی نوری ،من از تبار صبوری

تو از سلاله ی عشقی ،من از دیار نیاز

من از نگاه مانده به در خسته ام ، عزیز رویایی

تویی نشسته ای به ادینه ام ،بگو که میآیی

اگر نگاه منتظرم را ،گواه میخواهی

اگر شکسته دلی را ،بهانه میدانی

اگر سکوت غریبانه ، ایت عشق است

اگر که صبر ، صبر ،صبر ،بهای دیدار است

به جان غنچه ی نرگس تو را خریدارم

نشانده مهر تو بر دل ،به شوق دیدارم

من عاشقانه تو را ، در نماز میخوانم

شکوه نام تو را خوانده ،باز میخوانم

هزار پنجره از این نگاه ، لبریز است

بگو ، بگو که وقت طلوع ستاره ، نزدیک است

نشانده مهر تو بر دل ،خروش نام تو بر لب

نفس زیاد تو ،بوی تو را گرفته است اینجا

بیا ،که عشق تو میکند در سینه غوغا

نبوده تو غایب ،طلوع فردایی

تو حاظری و حظورت ، حظور زیبایی

امید دیده روشن ، ز دیده پنهانی

مرا به مهمانی چشمان خود نمیخوانی ؟ ؟؟ !!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 1:40  توسط حامد | 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 2:30  توسط حامد | 

نميدونم چرا با احساساتمم غريبه شدم ؟

 با حرفاي دلم ديگه دردشونو نميتونم بفهمم...

دیگه به صداش صدای شکستنش اهمیت نمیدم ..

دیگه به سوختنش

به فریادای پنهونیش

به اشک های بی رمقش

 به ناله ها و زجه های پی در پیش ..

نکنه سنگ شدم...؟

 نکنه ..؟

اخه چرا وقتی دلم میگیره دیگه نمیتونم تو بغل تو اشک بریزم نمیتونم

سرم و اروم رو شونهات

بزارم نمیتونم واست درد دل کنم..؟

 نکنه منم بزرگ شدم ...

ولی نه اخه من هنوزم گهگاهی دلم واسه هوای ابری تنگ میشه ...

هنوزم با باریدن بارون قاب

تنهایی چشمام خیس میشه...

اسمون دلم ابری میشه ..

و باز  صدای گرفته ام همه جا اسم تو رو فریاد میکنه...

اره بازم تنهام ...

 بازم تنهایی زده به سرم

حقم داری بخندی چون تو از همه چی غافلی...

مثل همیشه من و احساسم از تو دوریم...

ولی یاد تو همیشه با منه ..

احساسات پاکی که به من هدیه دادی هیچ وقت از وجودم دور

  نمیشه...

  دوست دارم روياي مبهم روزهای ابريم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11:22  توسط حامد | 

تو را با اشک خون از دیده بیرون راندم آخرهم

 

 که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزو را

 

به زلف دیگری آویزی آن گل های صحرا را

 

                مگو با من ، مگو دیگر ، مگو از هستی و مستی

   

مرا از سینه بیرون کن

 

 

ببر از خاطر آشفته نامم را...بزن بر سنگ جامم را

 

مرا بشکن ، مرا بشکن.

 

تو سر تا پا وفا بودی    تو با درد آشنا بودی

 

ولی ای مهربان من 

 

 

 بگوآخر که از اول کجا بودی؟

 

 

رها کن این دل غمگین و تنها را

 

که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق و امیدت

 

شود امید جاویدت

 

تو را راندم

 

ولی هرگز مگو با من

 

که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانم

 

که در چشمان تو نقش غم و دردت را نمی خوانم

 

تو را راندم

 

ولی آن لحظه دل درون سینه ام ناله می زد :

 

باز کن از پای زنجیرم

 

که بگریزم، به دامانش بیاویزم

 

به او با اشک خون گویم

 

مرو من بی تو میمیرم

 

ولی من در میان هایهای گریه خندیدم

 

که تو هرگز ندانی

 

بی تو یک تک شاخه ی عریان پائیزم

 

دگر از غصه لبریزم

 

در این دنیا بمان بی من

 

برای دیگری سر کن نوای عشق و مستی را

 

بخوان در گوش جان دیگری آوای هستی را

 

تو ای تنها امید من

 

مرا یکدم به یاد آور

 

 

به یاد آور که اکنون بی تو خاموشم

 

ز خاطر ها فراموشم

 

ز خاطر ها فراموشم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 10:46  توسط حامد | 

وقتی می شی نیاز من اگه نباشی پیش من


اشکای چشمامو ببین که می ریزه به پای تو

 

بازم که بی قرارمو دلواپس  نگاه تو

 


تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

 


اگه شدم عاشق تو نذار که بی تاب بمونم

 


لالایی شبام تویی نذار که بی خواب بمونم

 

دارم برات شعر می خونم شاید بیادت بمونم


فقط یه چیز ازت می خوام تا ابد پیشت بمونم

 

دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

 


واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 20:3  توسط حامد | 
حالا که نیستم و کسی غم نمی خورد

روءیای من به درد خودم هم نمی خورد

روءیای نیمه کاره ی بی اعتبار من

پونز شده به بستره ی میز کار من

اصلا ولش کن اینهمه قاب شکسته را

این عکس های نیمه خراب شکسته را

این دفتری که حادثه اش یک ورق نبود

یک استکان نیمه تمام عرق نبود

این مرد خسته ، دمدمی و هوچی و غشی ست

آواز او ترانه ی حوض و اشی مشی ست

شب، کافه، مرد، حادثه ایجاد می شود

یک زن که عضو جامعه ای شاد می شود

یک زن که سالهاست گلویش گرفته است

هی زن دوباره خط اتویش که رفته است!!

ـ پیراهنم ـ برای چه اینقدر لک لکی ست

روءیای نیمه کاره ی من سرد و برفکی ست

احمق نشو بگیر... دوتا کام آخر است

آقا اجازه اینکه نوشتید مادر است؟

آقا اجازه مادر ما... ـ گنگ می شوم ـ

از لابلای دفتر ما... ـ گنگ می شوم ـ

گم شد بروی تخته سیاه شما نشست

آقا اجازه مادر ما... ـ کام آخر است ـ

تا نشئه می شوم به خودم فحش می دهم

تا نشئه می شوم به تو هم فحش می دهم

حالا دو بیت مانده که پایان بگیرد و ...

چیزی شبیه حادثه ای جان بگیرد و ...

فنجان لب پریده، کمی خون کنار من

تیغی شکسته روی رگ بیقرار من... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 13:7  توسط حامد | 

حسين آئينه نور خدائي است           

                                            وجودش عين مصباح‌الهدايي است
اگر قرآن ناطق مرتضي بود                  

                                                    حسين ايجاز آن در نينوا بود
بخوان اجمال و تفضيل امامان              

                                                زخم يک جرعه زن با تشنه‌کامان
گرين يک جرعه از جام حسين است      

                                          نصيبت نور آفاق و شين و عين است
بنازم شور مرکب راندنش را               

                                                     فراز نيزه قرآن خواندنش را
عبورش را ز خط آتش و خون               

                                                 حضورش را در اوج هفت گردون
سپرافکندن شب را به پايش               

                                                  طلوع صبح را در چشمهايش
غبار سم اسبش چون که خيزد           

                                              به مستي سرمه در چشم تو ريزد
شهامت شرح قاموس حسين است     

                                             شجاعت آستان بوس حسين است

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 10:26  توسط حامد | 
هر كس به طريقي دل ما ميشكند
 
بيگانه جدا دوست جدا ميشكند)
 
اما من هرگز ننالم
 
نه از غريب و نه از آشنا
 
مگر نيست محل گذر دنيا
 
محل گذر
 
گذر براي رسيدن
 
رسيدن به تو
 
رسيدن و راحت شدن
 
رسيدن و آرامش يافتن
 
(خرم آن روز كزين منزل ويران بروم
 
راحت جان طلبم وزپي جانان بروم)
 
حال چه كنم
 
چه كنم بگذر ايام هجران
 
(عمر گل همين پنج و شش باشد)
 
آيا شود عمر من
 
عمر گل شود
 
اين عمر بگذرد
 
بگذرد و آيم به سوي تو اي خدا
 
آرامش يابم
 
آرامش ابدي
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 17:30  توسط حامد | 

تو كيستي، كه من اينگونه بي تو بي تابم؟


شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم.


تو چيستي، كه من از موج هر تبسم تو


بسان قايق، سرگشته، روي گردابم!


تو در كدام سحر، بر كدام اسب سپيد؟


تو را كدام خدا؟


تو از كدام جهان؟


تو در كدام كرانه، تو از كدام صدف؟


تو در كدام چمن، همره كدام نسيم؟


تو از كدام سبو؟


من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه!


چه كرد با دل من آن نگاه شيرين، آه!


مدام پيش نگاهي، مدام پيش نگاه!


كدام نشاه دويده است از تو در تن من؟


كه ذره هاي وجودم تو را كه مي بينند،


به رقص مي آيند،


سرود ميخوانند!


چه آرزوي محالي است زيستن با تو


مرا همين بگذارند يك سخن با تو:


به من بگو كه مرا از دهان شير بگير!


به من بگو كه برو در دهان شير بمير!


بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف!


ستاره ها را از آسمان بيار به زير؟


ترا به هر چه تو گويي، به دوستي سوگند


هر آنچه خواهي از من بخواه، صبر مخواه.


كه صبر، راه درازي به مرگ پيوسته ست!


تو آرزوي بلندي و، دست من كوتاه


تو دوردست اميدي و پاي من خسته ست.


همه وجود تو مهر است و جان من محروم


چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 1:19  توسط حامد | 
در خواب ناز بودم شبی           دیدم کسی در میزند

در را گشودم روی او                دیدم غم است در می زند

ای دوستان بی وفا                 از غم بیاموزید وفا

غم با آن همه بیگانگی           هر شب به من سر می زند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 18:27  توسط حامد | 
در این بست ظلمانی              رهایی را چه میدانی

فرار از خود به سوی غم        یا که از غم گریزانی

 

مهربانی را از کودکی آموختم که آبنباتش را به دریاچه نمک ریخت تا شیرین شود

                                                          (شما انتخاب کنید فرد صالح را!!!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 19:21  توسط حامد | 
دوست دارم وقتی میگی چشاتو ببند ، وقتی که باز میکنم یه بغل گل شبو ببینم که از پشتش صورتت قشنگت که پراز مهربونیه رو ببینم. دوست دارم وقتی شبها باد بوی موهاتو میاره توی خواب ببینمت که داری منو صدا میکنی. کاش میتونستم همه مهربونیهارو باهاشون یه موشک کاغذی درست میکردم و میدادمش دست باد تا وقتی میومد موهاتو پریشون کنه ، واست بیاره.

این روزها همش فکر میکنم که آخرهای کارمه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 2:30  توسط حامد | 
این شعر را برای مانیا جان که خیلی کمکم کرد مینویسم امیدوارم خوشش بیاد

مدیریت{بی تو انگار دلم کسی را گم کرده است}

هرگز به دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی، به دنبال کسی باش که نتونی بی اون زندگی کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 17:41  توسط حامد | 

عاقبت بايد رفت

 

             عاقبت بايد گفت

 

 

                  با لبي شاد و دلي غرفه به خون

 

                                                    كه خدا حافظ تو

 

 گر چه تلخ است ولي بايد اين جام محبت شكست

 

                                     گرچه تلخ است ولي بايد اين رشته الفت بگسست

       بايد از كوي تو رفت   

 

 دانم از داغ دلم بي خبري 

 

و نداني كه كدام جام شكست  كه كدام رشته گسست

 

                          گرچه تلخ است پس از رفتن تو خو نمودن به غم و تنهايي

 

 عاقبت بايد رفت

 

                 عاقبت بايد گفت

 

 

          با لبي شاد و دلي غرقه به خون كه

 

                                                 

                                                            خداحافظ تو...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 16:32  توسط حامد | 

نگاه کن!
شهر تاریکست.
چراغی روشن نیست.
کسی امشب! به فکر صبح فردا نیست.
عشق مرده!
صداقت سوخته!
عاطفه پژمرده!
ایمان گمشده!
وجدان خوابیده!

********
میشود شهر را نورانی کرد
چراغی روشن کرد
و به فکر صبح فردا بود
عشق را دوباره زنده کرد
عاطفه دوباره می روید
ایمان پدیدار می شود و وجدان بیدار میشود
وحتی  می شود دل شکسته را دوباره پیوند زد
همــــــــــــــــــــــــت  میخواهد  وتلاشی مجدد
سخت اســـــــــــــــــــــــت  ولی میشـــــــــــــــــــــــــود
 
پس نگاه کن در نا امیدی بسی امید است
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 13:16  توسط حامد | 
تا که بودیم نبودیم کسی           کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند         خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آیینه بدانیم چو هست         نه در آن وقت که اقبال شکست

                

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 22:59  توسط حامد | 
  چشم من آینه دار چشم توست

                                                 لاله آسا داغدار چشم توست

   از نسیم و پنجره پرسد تو را

                                            آنکه هر شب بیقرار چشم توست

    یک نفر عاشق ترینم کرده

                                                حتم دارم کار کار چشم توست

     ردپای آهوان این دیار

                                                  در مسیر آبشار چشم توست

    عاشقانه پلک بگشا خوب من

                                               آره این دل بیقرار چشم توست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 22:50  توسط حامد | 

توی اخرین تماست گفتی از یاد تو رفتم

 

گفتی عاشقی دوروغه پس هوس بود هر چی گفتم

 

دلم چه ساده باختم به نگاه پر فریبت

 

چه اتیشی می سوزونه اون دو تا چشم نجیبت

 

دیگه حرمتی نذاشتی واسه این دل دیوونه

 

دلم شکستی باشه تو فقط یادت بمونه

 

بعد تو جایی ندارم واسه موندن ای غریبه

 

رفتنت راستی چه محضه نه دروغه نه فریبه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 15:28  توسط حامد | 
خدايا آنکه در تنها ترين تنهاييم تنهاي

 تنهايم گذاشت خواهشي دارم.....

 تو در تنها ترين تنهاييش تنهاي تنهايش نزار...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 16:7  توسط حامد | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 11:12  توسط حامد | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 19:52  توسط حامد | 
طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته
 شعری گویم من به یادت در قفس غمگین و خسته
 من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی
ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 19:49  توسط حامد | 

کسی آهسته می خواند سرود خوب بودن را

و این اندوه درمانده  تو را می خواهد  ای رویا

تو  را  که  رنگ و بوی  تو  هوای  تازگی  دارد

 طلوع  روز  خوشبختی  کلام  سادگی  دارد

تو را که مثل خواب گل , لطیف و نرم و زیبایی

حدیث  روشنی  بخش  دل  غمگین  تنهایی

تو را که مثل شب بوها , گل گلدان احساسی

به رنگ  مریم  و  پونه  شمیم  غنچه یاسی

تو را که مثل شبنم ها ز هرم عشق لبریزی

رها از  رخوت و غربت , جدا از اشک پاییزی

تو را می خواهم ای رویا تو را که جنس بارانی

میان دفتر قلبم بگو تا کی تو می مانی ؟ ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 19:40  توسط حامد | 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 20:25  توسط حامد | 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 10:9  توسط حامد | 

وقتي كه شب پر از گريه هراس مرگه

باد پايئزي تو فكر چيدن يدونه برگه

وقتي تو چله سرما تك درختي تنهاست

به كدوم اميدي واهي بگه خورشيد پشت ابراست؟

وقتي عاشقي سياه مست با دوچشماي گريون

كنج ميخونه ميشينه از غم زمونه داغون

فقط اونه كه مي دونه شب سياه وراه درازه

اوني كه دلش را برده دنيا شم ميخواد ببازه

من همون يه دونه برگم كه رسيده وقت مرگم

كي ميدونه شايدم تو بگيري دستاي سردم

شايدم درخت پيرم كه تو چنگ باد اسيرم

كاشكي تو باشي بهارم ببينم كه جون ميگيرم

ببينم عاشقي شادم كه به كام دل رسيده

با دو تا چشماي نازت به خود خدا رسيده

من ميخوام كه سبز باشم تا دوباره پا بگيرم

سراغ تو رو تو ابرا از خود خدا بگيرم

اگه تو باشي كنارم ديگه غصه اي ندارم

شعرامو واست ميخونم سر رو شونه هات مي زارم

من ميدونم با تو بودن واسه من فقط يه روياست

ولي روياي قشنگت واسه من تموم دنياست

تو همون عزيز نازم تو همه راز و نيازم

پا گذاشتي توي قلبم خونتو اينجا ميسازم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 11:43  توسط حامد | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 11:40  توسط حامد | 
غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم

 تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم

رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد

من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 11:10  توسط حامد |