تبليغاتX
تنهاترین تنها
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 19:52  توسط حامد | 
طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته
 شعری گویم من به یادت در قفس غمگین و خسته
 من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی
ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 19:49  توسط حامد | 

کسی آهسته می خواند سرود خوب بودن را

و این اندوه درمانده  تو را می خواهد  ای رویا

تو  را  که  رنگ و بوی  تو  هوای  تازگی  دارد

 طلوع  روز  خوشبختی  کلام  سادگی  دارد

تو را که مثل خواب گل , لطیف و نرم و زیبایی

حدیث  روشنی  بخش  دل  غمگین  تنهایی

تو را که مثل شب بوها , گل گلدان احساسی

به رنگ  مریم  و  پونه  شمیم  غنچه یاسی

تو را که مثل شبنم ها ز هرم عشق لبریزی

رها از  رخوت و غربت , جدا از اشک پاییزی

تو را می خواهم ای رویا تو را که جنس بارانی

میان دفتر قلبم بگو تا کی تو می مانی ؟ ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 19:40  توسط حامد | 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 20:25  توسط حامد | 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 10:9  توسط حامد | 

وقتي كه شب پر از گريه هراس مرگه

باد پايئزي تو فكر چيدن يدونه برگه

وقتي تو چله سرما تك درختي تنهاست

به كدوم اميدي واهي بگه خورشيد پشت ابراست؟

وقتي عاشقي سياه مست با دوچشماي گريون

كنج ميخونه ميشينه از غم زمونه داغون

فقط اونه كه مي دونه شب سياه وراه درازه

اوني كه دلش را برده دنيا شم ميخواد ببازه

من همون يه دونه برگم كه رسيده وقت مرگم

كي ميدونه شايدم تو بگيري دستاي سردم

شايدم درخت پيرم كه تو چنگ باد اسيرم

كاشكي تو باشي بهارم ببينم كه جون ميگيرم

ببينم عاشقي شادم كه به كام دل رسيده

با دو تا چشماي نازت به خود خدا رسيده

من ميخوام كه سبز باشم تا دوباره پا بگيرم

سراغ تو رو تو ابرا از خود خدا بگيرم

اگه تو باشي كنارم ديگه غصه اي ندارم

شعرامو واست ميخونم سر رو شونه هات مي زارم

من ميدونم با تو بودن واسه من فقط يه روياست

ولي روياي قشنگت واسه من تموم دنياست

تو همون عزيز نازم تو همه راز و نيازم

پا گذاشتي توي قلبم خونتو اينجا ميسازم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 11:43  توسط حامد | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 11:40  توسط حامد | 
غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم

 تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم

رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد

من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 11:10  توسط حامد | 
گناه تو نبود که منو دوست نداشتی... توفیقی بود برای من که در نبودنت به همه انسانها عشق بورزم. تا همیشه بهار، لبریز از بهاره، این تویی که میون همه اونهایی که دوستشون دارم، می درخشی! درست مثل درخشش شبنمی که از چشمام می ریزه و روگلبرگ گونه هام می نشینه، بیشتر از همیشه دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 0:49  توسط حامد | 
                              می روم خسته و افسرده و زار

     سوی منزلگه ویرانه ی خویش

     به خدا می برم از شهر شما

     دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

     می برم تا که در آن نقطه ی دور

     شستشویش دهم از رنگ گناه

     شستشویش دهم از لکه ی عشق

     زین همه خواهش بیجا و تباه

 

     می برم تا ز تو دورش سازم

     ز تو ای جلوه ی امید محال

     می برم زنده بگورش سازم

     تا از این پس نکند یاد وصال

 

     ناله می لرزد..می رقصد اشک

     آه بگذار که بگریزم من

     از تو ای چشمه ی جوشان گناه

     شاید آن به که بپرهیزم من

 

     بخدا غنچه ی شادی بودم

     دست عشق آمد و از شاخم چید

     شعله ی آه شدم صد افسوس

     که لبم باز بر آن لب نرسید

 

     عاقبت بند سفر پایم بست

     می روم خنده به لب خونین دل

     می روم از دل من دست بدار

     ای امید عبث بی حاصل

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 3:3  توسط حامد |