تبليغاتX
تنهاترین تنها - دنیای من

تو را با اشک خون از دیده بیرون راندم آخرهم

 

 که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزو را

 

به زلف دیگری آویزی آن گل های صحرا را

 

                مگو با من ، مگو دیگر ، مگو از هستی و مستی

   

مرا از سینه بیرون کن

 

 

ببر از خاطر آشفته نامم را...بزن بر سنگ جامم را

 

مرا بشکن ، مرا بشکن.

 

تو سر تا پا وفا بودی    تو با درد آشنا بودی

 

ولی ای مهربان من 

 

 

 بگوآخر که از اول کجا بودی؟

 

 

رها کن این دل غمگین و تنها را

 

که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق و امیدت

 

شود امید جاویدت

 

تو را راندم

 

ولی هرگز مگو با من

 

که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانم

 

که در چشمان تو نقش غم و دردت را نمی خوانم

 

تو را راندم

 

ولی آن لحظه دل درون سینه ام ناله می زد :

 

باز کن از پای زنجیرم

 

که بگریزم، به دامانش بیاویزم

 

به او با اشک خون گویم

 

مرو من بی تو میمیرم

 

ولی من در میان هایهای گریه خندیدم

 

که تو هرگز ندانی

 

بی تو یک تک شاخه ی عریان پائیزم

 

دگر از غصه لبریزم

 

در این دنیا بمان بی من

 

برای دیگری سر کن نوای عشق و مستی را

 

بخوان در گوش جان دیگری آوای هستی را

 

تو ای تنها امید من

 

مرا یکدم به یاد آور

 

 

به یاد آور که اکنون بی تو خاموشم

 

ز خاطر ها فراموشم

 

ز خاطر ها فراموشم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 10:46  توسط حامد |