![]() |
![]() |
|
|
نميدونم چرا با احساساتمم غريبه شدم ؟ با حرفاي دلم ديگه دردشونو نميتونم بفهمم... دیگه به صداش صدای شکستنش اهمیت نمیدم .. دیگه به سوختنش به فریادای پنهونیش به اشک های بی رمقش به ناله ها و زجه های پی در پیش .. نکنه سنگ شدم...؟ نکنه ..؟ اخه چرا وقتی دلم میگیره دیگه نمیتونم تو بغل تو اشک بریزم نمیتونم سرم و اروم رو شونهات بزارم نمیتونم واست درد دل کنم..؟ نکنه منم بزرگ شدم ... ولی نه اخه من هنوزم گهگاهی دلم واسه هوای ابری تنگ میشه ... هنوزم با باریدن بارون قاب تنهایی چشمام خیس میشه... اسمون دلم ابری میشه .. و باز صدای گرفته ام همه جا اسم تو رو فریاد میکنه... اره بازم تنهام ... بازم تنهایی زده به سرم حقم داری بخندی چون تو از همه چی غافلی... مثل همیشه من و احساسم از تو دوریم... ولی یاد تو همیشه با منه .. احساسات پاکی که به من هدیه دادی هیچ وقت از وجودم دور نمیشه... دوست دارم روياي مبهم روزهای ابريم ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11:22 توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|